آغاز کن افسانه را...............
آغاز کن افسانه را آغاز ماهی
پرواز کن پرواز کن پرواز ماهی
وقتی میان ِ موج و طوفان راه بسته ست
در باله هایت معجزی انداز ماهی
امواج ِ آیا ها چراها هست اما
تردید را ابراز کن ابراز ماهی
زخم ِ تنت خونابه ی دریای زخمیست
زنجیر ِ دریا کن ز ِ جانت باز ماهی
دریا پر از حرف است و تو غرق سکوتی
فریاد کن در ترجمان ِ راز ماهی
اسطوره بودن سخت هرگز نیست اما
اسطوره ماندن را بکن آغاز ماهی
اکرم بهرامچی
وچرا هیچکس ترانه ی هدهد را نمی شنید؟؟؟؟
از اتهام ِ عشق
همایش ِ هویت ِ سیمرغ برگزار شد
هُدهُد میخواند آفتاب را......................
صندلی های ردیف ِ اول
در شکوه
در شکوه
در همایشی انبوه
تارعنکبوت می بستند
اتهام هفتگانه ی طلب بود و عشق
معرفت و استغنا
توحید و حیرت و فنا
و هزاران اما
اما ازدحام عنکبوت ها راه را سد کرده بودند
هیچکس
ترانه ی هُدهُد را نمی شنید....................................
نمی دانم چرا
سی مرغ نفهمیدند
که سیمرغ از اتهام عشق
قرن ها ست می سوزد
نمی دانم چرا
تارعنکبوت ها را
تاریخ بر صندلی ها میبافت
وچرا هیچکس
ترانه ی هدهد را نمیشنید
اکرم بهرامچی
به همین سادگی
به همین سادگی
برایمان حادثه ها را رقم میزدند
عبور ِ یک ستاره ی دنباله دار
و بارش چند شهاب..................................
قربانی که میکردیم
باران می بارید
اسپند که دود میکردیم
شیطان میمرد
و همیشه ضریح شفا میداد..................
نمیدانم کدامین آسمان
بادبادک های باورمان را دزدید..................................
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
متن ِ اقیانوس را بر خود ببار............
می توان خورشید را تفسیر کرد
واژه های داغ را در خود کشید
صبح شد، روشن شد و بیدار کرد
مثل یک پروانه گلها را پرید
می توان یک شعر شد بی قافیه
ذهن را در کهنگی هایش شکست
یک صدای تازه شد چون وسوسه
جنگ را با نقطه ی یک بوسه بست
می توان رسم و رسومی تازه شد
مثل آهنگی که از دیروز نیست
مثل لبخندی که بکر و تازه است
در جهانی مملو از امروز زیست
مثل باران قطره را رقصان بخوان
چشمه باش و رود باش و آبشار
قصه ی دریا همیشه تازه است
متن ِ اقیانوس را بر خود ببار
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
روی بساط ِ هفت سین مرده ست انگار.........
روی بساط هفت سین مردَه ست انگار
یک رهگذر در جمع ، از یک مرد می گفت
بیچاره تنها بود و بی آزار و بی چیز
یک رهگذر از وصله های درد می گفت
یک سقف کوچک سمت ِ شب آن دورها داشت
اما همیشه صبح ها نزدیک ما بود
چین و چروک دستهایش حرف می زد
انگار سنش بیشتر از قرن ها بود
کفشش همیشه کوچه ها را شعر می گفت
این دوره گرد ِ ژنده پوش ِ آسمان جُل
گاهی بساطش نان ِ خشک سفره ی ما
گاهی صدای گاری اش هم ساز ِ بلبل
همسایه ها گفتند با آب و تب و تاب
دیشب نخی سیگار را در هفت سین چید
در سرفه های ممتد و سرمای سر سخت
با شکلکی بر سایه های سفره خندید
مثل دو تا ماهی درون تُنگ ِ آبی
چشمان پیرش مثل هر شب خسته بودند
درهفت سین ِ عمر ِ حسرت خورده ی مرد
این صحنه ها تکراری و پیوسته بودند
عادت شده گرد فراموشی بپاشیم
روی خبرهایی که از این دسته هستند
نوروز نزدیک است باید شاد شد شاد
یک عده ای از این خبرها خسته هستند
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
رد پای آهوها................
رد پای آهوها.....
در خواب ِ صحرا مانده ردِ پای آهوها
انگار می رفتند .......آنسوی فراسوها
چشمان من رد ِ شما را جستجو میکرد
برخورد کرد آخر میان ِ باغ شب بوها
سمت ِ خدا چشمک زنان یک گنبد ِ مَواج
رقصیده در عرفان ِ بی پروای هو هو ها
بوی گلاب ِ قمصر کاشان خیال انگیز
پیچیده در راز و نیاز ِ این هیاهو ها
آقا شود خدمتگزار ِ کوچکت باشم؟
بی وقفه بنشینم به صحنت مثل جاشوها
مثل کبوتر ها ، دعاها غرق ِ پروازند
بر سجده افتاده ست رکعت های زانوها
با این همه زائر مرا شاید نمی بینی
گم میشود دستان ِ من در سیل ِ بازوها
گرد و غبار ِ دفترم را در ضریحت باز
جا میگذارم زیر ِ خش خش های جاروها
بستند اینجا بر دخیلت روسری، سربند
ایکاش می بستم سر و چشمان و ابروها
هرچند در مشهد غریبم ، آشنا هستم
با ماجرای چشم تو با چشم ِ آهو ها
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
خواب دیدم عید نوروز آمده بشکن زنان
نقل می ریزند بر احوال ِ مردم همچنان
قیمت اجناس ِ امسال است ارزان تر ز مفت
وه چه خوشبختیم این را مجری ِ اخبار گفت
در میان ِ خواب حیرت کرده بودم در عجب
من دلیل بخت ِ خوش را تازه می کردم وجب
اینهمه خوشبختی و بشکن زدن ها و پیام
قند ِ در دل آب گشتن های پی در پی ........مدام
بی گمان از بخشش و ارزانی ِ یارانه هاست
ارزش ِ هر یک ریال ِ ما برابر با طلاست
قیمت مسکن که مفت و قیمت خودروست مفت
کار هم فَت و فراوان باید از آینده گفت
هی عروسی ِ جوانان ،هی بساط جشن و سور
چشم دشمن کور باشد کور باشد کور ِ کور
عید امسال از بساط خوردنی ها رنگ رنگ
نقل و شیرینی فراوان میوه هایی بس قشنگ
رایگان آجیل شد از پسته و بادام شور
چشم دشمن از فراوانی و ارزانیست کور
سکه می ریزند هی با دسته های اسکناس
زودتر باید خریدن کفش و انبوه لباس
قالی و یخچال و مبل و پرده های زرنگار
خانه های سنگ مرمر را خریدن بیشمار
گوشت های بره و ماهی برای سال نو
قورمه سبزی با کباب وزعفران روی پلو
تنگ و ماهی قرمز و سور و بساط ِ هفت سین
در میان ِ آینه چندین برابر شد یقین
باید از امروز در سیر و سفر باشم به ریز
کیش و پاریس و اروپا ، دیدنی های وِنیز
ای دو صد لعنت به زخم ِ دلخراش زنگ ِ در
پاره شد هم خواب و هم تعبیر خوابم بی خبر
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
و باز هم آفرینش جاری میشود.................
در نقطه ی انجماد ِابدیت
قیامتی از سکوت ،می جوشد
تا کلمات را ترجمه کنند..................
در سیاه چاله ها ی آفرینش
آن زمان که همه ی کائنات را می بلعَند
یک تکه حِس....
از تبلور ِ شعر
هضم نخواهد شد
وبرای همین خدا
جهان را....
یکبار دیگر فریاد خواهد کرد
خواهد سرود
خواهد سرود......................
وباز هم
آفرینش ............جاری میشود
تا نقطه ی انجمادی دیگر ...........
تا تبلور ِ شعری دیگر........
بهارانه
با چلچله ها هلهله ها برگشتند
از دور ترین فاصله ها برگشتند
هر سال خدا بهار میبخشد و سبز
لبخند بزن چلچله ها برگشتند
دعای عشق در محراب ها..................
من از امشب تمام خوابها را پُست خواهم کرد
و تعبیر ِ همه مهتاب ها را پُست خواهم کرد
نوشتم آدرس ...........اما غلط بود، آسمان فهمید
کجا؟ مجموعه ی میناب ها را پست خواهم کرد
همیشه در هجوم ِ خیس ِ دفتر ،سخت دلتنگم
خروش ِ درهم ِ سیلاب ها را پُست خواهم کرد
به روی شاخه ی سبزی صف ِ گنجشک می خشکید
همان شب گفتم این مرداب ها را پست خواهم کرد
کد پستی رقم هائیست هم اندازه ی باران
به سمت تشنگی ها آب ها را پست خواهم کرد
حروف عشق را لای لغت گم کردم اما نه
درون پاکتی گرداب ها را پست خواهم کرد
فرستنده : قلم .......هم سجده ی ِ شب های دلتنگی
دعای عشق در محراب ها را پست خواهم کرد
اکرم بهرامچی
یک روزنامه داد زد هر روزمان جنگ است...........
شاید تو آنجایی میان ِ شهر آدم ها
در آن طرف شهریست با جغرافیای بیست
آنجا به غیر از عشق بی شک ماجرایی نیست
من این طرف در مرکز ِ یک شهر خاموشم
پس کوچه ها یش را در این دفتر نمی پوشم
ها میکنم دستان سردم را که خشکیده ست
انگار قندیل از نگاه ِ شهر باریده ست
فرم هجوم ِ عابران عصیان ِ تکرار است
طرز نگاه ِ آدمک ها گنگ و آوارَ است
در کوچه ها مانده ست ردی از نگاهی خیس
شاید خیابان می رود سمت ِ گناهی خیس
فرم مداد قرمزم خاکستری رنگ است
یک روزنامه داد زد هر روزمان جنگ است
بیهوده می گردم پی ِ شهری که آنجایی
شهری که نان میداد در سرمشق ، بابایی
شهری که دارا یش انار سرخ را می کاشت
تصمیم کبری زیر باران گفتنی ها داشت
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
چرا سالهاست کوچه ها نمی فهمند................
آن قدر قدم نزدم
که کفشهایم گم شد
و کوچه ها فهمیدند
مادرم سالهاست بدرقه ام نمی کند
نمیدانم چگونه خورشید
با اینکه سرد تر از دیروز است
باز هم در آسمان قدم می زند!!!
شاید تقصیر کوچه هاست
که مرا نمی برند
شاید کفشهایم را خورشید دزدیده است
که اینگونه قدم می زند
باید از مادرم بپرسم چرا سالهاست
کوچه ها نفهمیدند
کفشهایم مقصرند یا خورشید؟؟؟
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
بگو جان ِ خودت
بگو جان ِ خودت.................
بگو یک امشبی ما را تماشا می کنـی یا نه
شبیه آینه ما را تو رسوا می کنی یا نه ؟
همیشه با خودم درگیرم و با خط خطی هایم
بگو جان خودت جانانه دعوا می کنی یا نه؟
گره ها در گره کور ند و پای حوصله لنگ است
گره های غزل های مرا وا می کنــــی یا نه؟
شبیه هیچ لیلا و ذلیخایی نخواهم شد
تو یوسف میشوی ؟ ما را زلیخا میکنی یا نه؟
نشستی روی عرش و زیر پایت یک جهان درداست
مرا در ازدحام درد پیدا می کنــی یا نه؟
سر سجاده بودم بند تسبیحم برید از غم
شمارش های غم را جمله حاشا می کنی یا نه؟
دوباره از سر خط می نویسم از تو تا آخر
مرا در خط خطی هایم الفبا میکنی یانه
اگر دنیا دو روز کوچک است و آخِرَت ممتد
دلم را در دو روزت مثل دریا می کنی یا نه
مفاهیم ِ
برایم دوزخی ازعشق......... برپا می کنی یا نه ؟؟؟؟
اکرم بهرامچی
دنبالک ها: گوگل ،
انگار باران
اِنگار باران...........
در آسمان انگار باران حرف دارد
هر قطره با رقصی پریشان حرف دارد
اطراف ِ من گویی دهان وا کرده از درد
در این غزل خودکار ِ بی جان حرف دارد
قرص ِ مُسَکِن ، زخم ها ..... تکرار ِ صحنه
بیخوابی ِ هر شب ...... فراوان حرف دارد
بوی عجیب شیمیایی .......جبهه ی تب
این سرفه های خشک ِ پنهان حرف دارد
حتی پلاک ِ کهنه ی بابای پیرم
بی رنگ و رو در لای قرآن حرف دارد
مثل شب ِ یلداست........ تاریک است و ممتد
چشمی که نابیناست هر آن حرف دارد
از چکه چکه درز ِ سقف ِ خانه پیداست
سرمای بی رحم ِ زمستان حرف دارد
مادر دو باره وصله زد پیراهنش را
نخ سوزنش ساکت ولی.... هان .....حرف دارد
در خاطرات خاک خورده یک بغل یاس
روئیده .... اما خاک ِ گلدان ........حرف دارد
با این همه در چهره ی آرام ِ بابا
جا پای سنگر ، عشق ، ایمان، حرف دارد............
اکرم بهرامچی
کاش می رفتیم تا سیاره ی همزادها................
بی گمان جامانده ای از وسعت ِ فریادها
بیستون را می شناسی از لب ِ فرهاد ها
تیشه ای بردار هم متراژ ِ ممتد های رنج
تا بکوبی بی امان بر قله ی بیدادها
تیشه ای بردار اما نه برای کوه و سنگ
کوه شاید حرف دارد در پس ِ رخداد ها
زندگی در ماههایش چرخشی دارد عجیب
مهر ها زردند وسبز ِ سبز هم خردادها
پیش بینی کردن فردا همیشه مشکل است
دائما در حال تغییرست مثل ِ بادها
روی این سیاره شاید خوب بودن مشکل است
کاش میرفتیم تا سیاره ی همزادها
شاید آنجا بوته های عشق می کارند یا
سینه ی صحرایشان گل کرده از امدادها
تیشه را بردار بر کوه غم و نفرت بکوب
تا بخندی بی گمان بر متن ِ دردآبادها
اکرم بهرامچی
